تبليغاتX
majid
آب و آتش

آب و آتش

یخ سوخت و شعله خندید به آب
آب درمانده و غمگین شد
دل آتش منجمد و سرد!
گویی ز آه یخ آب شده این چنین شد
آب سلیس و روان بود، آتش چه؟
سلیط بود و گران
آب روان در چاله ای پر ز یخ افتاد
آتش به دنبال او
آتش زورمند بود و جفا می کرد،
آب مظلوم و ستمدیده می نمود
آتش به زور و به سختی وارد چاله شد
این بار آتش طعمه ی چاله شد، خفه شد
آب سر براورد هیچ زآتش ندید،
مانند اینکه ز اول همی نبود

نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه 16 خرداد1386 ساعت 0:20 | لینک ثابت |

نیروی اشک

نیروی اشک

عزم وداع کرد جوانی بروستای
در تیره شامی از بر خورشید طلعتی
طبع هوا دژم بد و چرخ از فراز ابر
همچون حباب در دل دریای ظلمتی
زن گفت با جوان که از این ابر فتنه زای
ترسم رسد به گلبن حسن تو آفتی
در این شب سیه که فرو مرده شمع ماه
ای مه چراغ کلبه من باش ساعتی
لیکن جوان ز جنبش طوفان نداشت بک
دریادلان ز وج ندارند دهشتی
برخاست تا برون بنهد جوان استوار دید
افراخت قامتی که عیان شد قیامتی
بر چهر یار دوخت به حسرت دو چشم خویش
 چون مفلس گرسنه بخوان ضیافتی
با یک نگاه کرد بیان شرح اشتیاق
بی آنکه از بان بکشد بار منتی
چون گوهری که غلطد بر صفحه ای ز سیم
غلطان به سیمگون رخ وی اشک حسرتی
ز آن قطره سرشک فروماند پای مرد
بکسر ز دست رفت گرش بود طاقتی
آتش فتاد در دلش از آب چشم دوست
گفتی میان آتش و آب است نسبتی
این طرفه بین که سیل خروشان در او نداشت
 چندان اثر که قطره اشک محبتی

نوشته شده توسط مجید در یکشنبه 13 خرداد1386 ساعت 12:26 | لینک ثابت |

افسانه ی زندگی

افسانه ی زندگی

همنفس ، همنفس ، مشو نزدیک
 خنجرم ،‌ آبداده از زهرم
اندکی دورتر !‌ که سر تا پا
کینه ام ، خشم سرکشم ، قهرم
لب منه بر لبم !‌ که همچون مار
 نیش در کام خود نهان دارم
گره بغض و کینه یی خاموش
پشت این خنده در دهان دارم
سینه بر سینه ام منه !‌ که در آن
 آتشی هست زیر خکستر
 ترسم آتش به جانت اندازم
 سوزمت پای تا به سر یکسر
مهربانی امید داری و ، من
 سرد و بی رحم همچو شمشیرم
 مار زخمین به ضربت سنگم
ببر خونین ز ناوک تیرم
یادها دارم از گذشته ی خویش
 یادهایی که قلب سرد مرا
 کرده ویرانه یی ز کینه و خشم
که نهان کرده داغ و در مرا
یاد دارم ز راه و رسم کهن
 که دو ناساز ابه هم پیوست
 من شدم یادگار این پیوند
 لیک چون رشته سست بود ، گسست
خیرگی های مادر و پدرم
 آن دو را فتنه در سرا افکند
 کودکی بودم و مرا ناچار
گاه از این ،‌گاه از آن ، جدا افکند
 کینه ها خفته گونه گونه بسی
در دل رنجدیده ی سردم
گاه از بهر نامرادی ی خویش
گه پی دوستان همدردم
کودکی هر چه بود زود گذشت
 دیده ام باز شد به محنت خلق
دست شستم ز خویش و خاطر من
 شد نهانخانه ی محبت خلق
دیدم آن رنج ها که ملت من
می کشد روز و شب ز دشمن خویش
 دیدم آن نخوت و غرور عجیب
که نیارد فرود ، گردن خویش
 دیدم آن قهرمان که چندین بار
 زیر بار شکنجه رفت از هوش
لیک آرام و شادمان ، جان داد
 مهر نگشوده از لب خاموش
دیدم آن چهره ی مصمم سخت
از پس میله های سرد و سیاه
 آه از آن آخرین ز لبخند
وای از آن واپسین ز دیده نگاه
 ددیم آن دوستان که جان دادند
 زیر زنجیر ، با هزار امید
 دیدم آن دشمنان که رقصیدند
 در عزای دلاوران شهید
همنفس ، همنفس ،‌ مشو نزدیک
 خنجرم ، آبداده زهرم
اندکی دورتر !‌ که سر تا پا
 کینه ام ،‌ خشم سرکشم ، قهرم
خنجرم ، خنجرم که تیزی خویش
 بر دل خصم خیره بنشانم
 آتشم ، آتشم که آخر کار
 خرمن جور را بسوزانم

نوشته شده توسط مجید در پنجشنبه 3 خرداد1386 ساعت 21:0 | لینک ثابت |

آنچه بر ماست از ماست

آنچه بر ماست از ماست

لحظه ای آرام به امواج نگاه کردم        گویا هرگز گناهی نکرده من گناه کردم
سکوتش زیباتر از دیروز بود            لبخندی بر لبان خونخوارش بود
فریاد ها بی امان سکوت را پریشان می کردند سنگها سخت تر بر امواج حکومت می کردند
مادری بی تاب به دریا زد لحظه انتظار دریا با آرامشی عجیب او را بلعید لحظه سکوت
غروبی طلایی که بر امواج بود                 نقش خون لحظات مادر بود
آنروز آخرین سکوت چشمان را دیدم             لحظه ماندم تا بدانم بی گناه کیست ؟و دیدم!

نوشته شده توسط مجید در یکشنبه 30 اردیبهشت1386 ساعت 20:0 | لینک ثابت |

شهر سوخته

شهر سوخته

 کجا ؟
به راستی کجا ؟ !
پروانه می خواهد بنشیند بروی دایره .
 
دایره سیاهی چشمهای توست
انتهایش که نه ؟ هرگز ؟ !
ابتدایش هم پیدا نیست .
پس بیهوده فریاد می زنم دوستش دارم
چیزی نمی بینم
چیزی پیدا نیست
دایره لمس سرانگشتان حضوری ست
به وقت سپیده
بیدار باش از رؤیا
به درون
آنجا در باغی مه آلود
به دنبال کسی گشتن
و نیافتن
تنها به سحر آواز پرنده ها دل بستن .
 
دایره قرص ماه است
لغزیده بر آب دریا
ماه بازیگوش
که شبانه قایقرانان پریشان حال
بسویش شتافته اند
بدین امید که صیدی دیگرگونه در انتظار است .
اما چه امید عبثی
به اعماق دریا فرورفتند و باز نیامدند
حقیقت ای آن بالا
لحظه ای در خنده ی خداوند درخشید !
 
کجا ؟
به راستی کجا ؟ !
پروانه می خواهد بنشیند بروی دایره .
 
دایره حلقه ای ست
گم گشته در حلقه های دیگر
تو در تو
وقتی دست فرو می بری
به هم می خورد
زنجیره از هم می پاشد
ماهی سرخ می گریزد
و نصیبت تنها
سنگریزه های پکیزه است
بی بو ،  بی طعم
 
دایره مسیر بلندی ست
مسیری از جنس پرواز
بوقت گل دادن آمدن
همیشه
همیشه همین را خواستن
و انسان آخ ! از آرزو لبریز
بی بال و پر .
 
در تاریکی می نشیند برابرت
چشمهایش را نمی بینی و دوستش داری
دستهایش را نمی جویی و می خواهی
 
باد با لحنی عجیب بسراغ کاغذهای روی میز می رود
پرنده های سپید
خسته از سالها یکجا نشستن
در تاریکی اتاق
به پرواز درمی ایند
: چگونه مگر می بینند ؟
صدای مهیبی می گوید روز است !
تنها چراغ خورشید روشن مانده است .
درب اتاق بسته می شود
انگار کسی آزرده خاطر گریخته است .
بوی تنهایی در فضا می پیچد
دایره ای گرد تنت شعله ور می شود
تنت دور خودش می چرخد
می چرخد
می چرخد
 
حالا همه جا روشن است
: چه ویرانه هایی که نمی دیدم !
چه روزگار غم آلودی !
 
تیر خلاص را شلیک می کند .
 
 
پروانه آرام و با احتیاط
بر خکستر نیمسوخته ی دایره می نشیند
و لحظه ای بعد اتاق را به قصد باغچه ای ترک می کند .

 

نوشته شده توسط مجید در چهارشنبه 26 اردیبهشت1386 ساعت 14:40 | لینک ثابت |

سخنی نیست

 

سخنی نیست 

چه بگویم؟ سخنی نیست

می وزد از سر امید، نسیمی؛
لیک تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به روش
نارونی نیست
چه بگویم؟ سخنی نیست
***
پشت درهای فرو بسته
شب از دشنه دشمنی پر
به کنج اندیشی
خاموش
نشسته ست
بام ها
 زیرفشار شب
کج،
کوچه
از آمدو رفت شب بد چشم سمج
خسته ست
***
چه بگویم ؟ سخنی نیست

در همه خلوت این شهر،آوا
جز زموشی که دراند کفنی
نیست
ونذر این ظلمت جا
جزسیا نوحه شو مرده زنی
نیست

ورنسیمی جنبد
به رهش نجوا را
نارونی نیست
چه بگویم؟
سخنی نیست...

نوشته شده توسط مجید در شنبه 15 اردیبهشت1386 ساعت 20:53 | لینک ثابت |

فاصله

فاصله

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت 
 جز عشق تو در خاطر من مشغلهای نیست
فتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست

نوشته شده توسط مجید در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386 ساعت 1:30 | لینک ثابت |

اگه يه روز

اگه يه روز بري سفر ... بري زپيشم بي خبر
اسير روياها مي شم ... دوباره باز تنهامي شم
به شب مي گم پيشم بمونه ... به باد مي گم تا صبح بخونه
بخونه از ديار ياري ... چرا مي ري تنهام مي ذاري
اگه فراموشم کني ... ترک آغوشم کني
پرنده دريا مي شم ... تو چنگ موج رها مي شم
به دل مي گم خواموش بمونه ... ميرم که هر کسي بدونه
مي رم به سوي اون دياري ... که توش من رو تنها نذاري


اگه يه روزي نوم تو تو گوش من صدا کنه
دوباره باز غمت بياد که منُو مبتلا کنه
به دل مي گم کاريش نباشه ... بذاره درد تو دوا شه
بره توي تموم جونم ... که باز برات آواز بخونم
كه باز برات آواز بخونم...

اگه بازم دلت مي خواد يار يک ديگر باشيم
مثال ايوم قديم بشينيم و سحر پاشيم
بايد دلت رنگي بگيره ... دوباره آهنگي بگيره
بگيره رنگ اون دياري ... که توش من رو تنها نذاري

اگه مي خواي پيشم بموني ... بيا تا باقي جووني
بيا تا پوست به استخونه ... نذار دلم تنها بمونه
بذار شبم رنگي بگيره ... دوباره آهنگي بگيره
بگيره رنگ اون دياري ... که توش من رو تنها نذاري

اگه يه روزي نوم تو ، تو گوش من صدا کنه
دوباره باز غمت بياد که منُو مبتلا کنه
به دل مي گم کاريش نباشه ... بذاره درد تو دوا شه
بره توي تموم جونم ... که باز برات آواز بخونم

اگه يه روزي نوم تو باز ، تو گوش من صدا کنه
دوباره باز غمت بياد که منُو مبتلا کنه
به دل مي گم کاريش نباشه ... بذاره دردت جا به جا شه
بره توي تموم جونم ... که باز برات آواز بخونم

كه باز برات آواز بخونم
که باز برات آواز بخونم
که باز برات آواز بخونم

نوشته شده توسط مجید در دوشنبه 10 اردیبهشت1386 ساعت 1:12 | لینک ثابت |

شکسپیر
شکسپیر : اگر کسی را دوست داری رهایش کن ... اگر سوی تو برگشت از ان توست و اگر برنگشت از اول برای تو نبوده .

دانشجوی زیست شناسی : اگر کسی را دوست داری به حال خود رهایش کن ... او تکامل خواهد یافت .

دانشجوی امار : اگر کسی را دوست داری به حال خود رهایش کن ... اگر دوستت داشته باشد احتمال برگشتش زیاد است و اگر نه احتمال ایجاد یک رابطه مجدد غیر ممکن است .

دانشجوی فیزیک : اگر کسی را دوست داری به حال خود رهایش کن ... اگر برنگشت به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه با اصطکاک بیشتر از انرژی بوده و یا زاویه برخورد میان دو شی ء با زاویه صحیح هماهنگ نبوده است .

دانشجوی حسابداری : اگر کسی را دوست داری به حال خود رهایش کن اگر برگشت رسید انبار صادر کن و اگر نه برایش اعلامیه بدهکار بفرست .

دانشجوی ریاضی : اگر کسی را دوست داری به حال خود رهایش کن ... اگر برگشت طبق قانون 2=1+1 عمل کرده و اگر نه در عدد صفر ضربش کنید .

دانشجوی کامپیوتر : اگر کسی را دوست داری به حال خود رهایش کن .... اگر برگشت از دستور کپی + پیست استفاده کن و اگر نه بهتر است که دیلیت اش کنی .

دانشجوی خوشبین : اگر کسی را دوست داری به حال خود رهایش کن ... نگران نباش بر می گردد.

دانشجوی عجول : اگر کسی را دوست داری به حال خود رهایش کن ... اگر در مدت زمانی معین برنگشت فراموشش کن .

دانشجوی شکاک : اگر کسی را دوست داری به حال خود رهایش کن ... اگر برگشت از او بپرس چرا ؟

دانشجوی صبور : اگر کسی را دوست داری به حال خود رهایش کن ... اگر برنگشت منتظرش بمان تا برگردد .
نوشته شده توسط مجید در شنبه 8 اردیبهشت1386 ساعت 14:39 | لینک ثابت |

فریاد و دیگر هیچ

فریاد و دیگر هیچ

فریادی و دیگر هیچ .
چرا که امید آنچنان توانا نیست
که پا سر یاس بتواند نهاد.
***
بر بستر سبزه ها خفته ایم
با یقین سنگ
بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم
و با امیدی بی شکست
از بستر سبزه ها
با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم
***
اما یاس آنچنان توناست
که بسترها و سنگ ها زمزمه ئی بیش نیست !
فریادی
و دیگر
هیچ !

نوشته شده توسط مجید در سه شنبه 4 اردیبهشت1386 ساعت 1:7 | لینک ثابت |